به مناسبت ۱۴ مرداد، سالگرد شهادت سیدحسن آیت
متن زیر، مقدمه مقاله ای است که قرار است در یکی از نشریات کشور منتشر شود، بنابراین تا قبل از چاپ این مقاله، از درج کامل آن در وبلاگ خودداری می کنم:
«۲۸ سال از شهادت سيدحسن آيت، دبير سياسي حزب جمهوري اسلامي و نماينده مردم تهران در مجلس شوراي اسلامي مي گذرد. با آنكه شهيد آيت در سالهاي آخر حيات دنيوي اش به دليل افشاگري عليه جريان معروف به ليبرالها (بني صدر، جبهه ملي و نهضت آزادي) چهره اي خبرساز و مشهور بود، در سالهاي پس از شهادتش نوعي سكوت در معرفي شخصيت، آرا و انديشه هاي وي احساس مي شود. در اين ميان، اگر هم به ندرت از شهيد آيت ياد شده است، اغلب از سوي مخالفان او بوده است كه با تخريب شخصيت آيت و ادعاي سرسپردگي او به شخصيت مشكوكي همچون مظفر بقايي، غير مستقيم، قصد تطهير ليبرالها را داشته اند. همينطور از آنجا كه شهيد آيت، به عنوان عضو مجلس خبرگان قانون اساسي، نقش ویژه ای در گنجاندن اصل ولايت فقيه در قانون اساسي جمهوري اسلامي داشته است، نتيجه مخدوش شدن چهره او، به زعم اين گروه، خدشه در اصل ولايت فقيه خواهد بود.
از ليبرالها، ضدانقلاب و مخالفان ولايت فقيه توقعي نيست كه در مورد شهيد آيت، ديدگاه مثبتي داشته باشند و با وجود افشاگريهاي مستند وي، در مطرح کردن چنین شخصيتی بکوشند. عجيب، سكوتي است كه جريانهاي وابسته به انقلاب اسلامي در مورد ايشان روا داشته اند.
در ميان جريانات سياسي كه جزو خانواده انقلاب شناخته مي شوند، دسته اي كه به چپها معروف شدند، در دوران اقتدار سياسي خود، يعني اولين سالهاي پس از شهادت آيت، روي خوشي به بزرگداشت و معرفي شهيد آيت نشان ندادند و باعث شدند كه غبار فراموشي، روي شخصيت شهيد آيت بنشيند. غباري كه بعدها، براي زدودن آن، افراد جريانهاي رقيب هم کوششی نكردند. افراد و نشريات وابسته به جريان چپ، در 28 سال گذشته، اگر در مورد شهيد آيت سكوت نكرده باشند، هر وقت كه به او اشاره كرده اند، بدون پيشوند «شهيد» و با عباراتي همچون «مرحوم آيت»، «حسن آيت» و... بوده است. مقاله زير، ابتدا به نوع رابطه شهيد آيت با مظفر بقايي و بعد به ريشه يابي سكوت در مورد شهيد آيت پرداخته است. در تنظيم مقاله، علاوه بر منابع مكتوب، از مصاحبه هاي شخصي نگارنده با برخي اشخاص مربوط به اين مساله استفاده شده است كه در جاي خود به آنها اشاره كرده ام.»
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 1:0  توسط حامد
|
از وبلاگ نقد آراء و انديشه هاي عبدالله شهبازي
او که زماني براي اثبات نظر خود در مورد بهائي بودن «سعيد امامي» به نظر حسين شريعتمداري در مورد دخالت دستهاي بيگانه در قتلهاي زنجيرهاي استناد ميکرد و آن را مطابق نظر رهبري نيز ميدانست، اکنون به صراحت اين نويسنده و خبرنگار اهل دماوند را به فرقههاي رازآميز دماوندي منتسب ميداند.
--------
یهودشناخت: نقد نوشته هاي چند ماه اخير آقاي عبدالله شهبازي، با وجود ميل زيادي كه به آن دارم وقت و حوصله فراواني مي طلبد كه از آن محروم هستم. بنابراين فعلا خوانندگان وبلاگ را به مطالعه مطلب زیر، از وبلاگ "نقد آراء و اندیشه های عبدالله شهبازی"، دعوت مي كنم. نقل اين مطلب به معني تاييد تمام و كمال آن نيست. مخصوصا به قسمت "نكات پاياني" آن خدشه هايي وارد مي دانم.
مقدمه
متن جديد شهبازي در مورد مشائي منتشر شد و البته اين بار، برخلاف گذشته از شيوة ابهام استفاده نشده بود. عنوان مطلب اين بود: رمزگشايي از يادداشتهاي پيشين: «استادان غيبي» و «علم خُشنوم».
در اين مطلب، شهبازي اسم افراد زير را ذکر کرده و هر يک را به نوعي مورد ملامت قرار ميدهد. برخي را يهودي و بهائي مخفي و عضو فرقههاي رازآميز يا از پارسيان هند و عضو فرقة تئوسوفي، ماسوني و … ميخواند.
شهبازي از مدتها پيش، مطالب مختلفي را در تحليل اين فرقهها نوشته است؛ برخي کاملاً مستند، و برخي با تکيه بر مطالب شفاهي و شنيدهها و در مجموع مطالب مختلفي در اين زمينهها در سايت او خواهيد يافت.
اما چيزي که از زمان دشوار شدن رقابتهاي انتخاباتي در سايت شهبازي ديده شد، چرخش عجيب او و نسبت دادن اين مطالب به رجال سياسي – فرهنگي کشور بود که تاکنون سابقه نداشت. شهبازي به يکباره اتهاماتي که قبل از اين تنها در مورد متهم اصلي قتلهاي زنجيرهاي (سعيد امامي) به کار برده بود، اکنون به سادگي براي برخي از مشهورترين افراد عرصة سياست و فرهنگ به کار برد. مطالبي که اگر صحت داشته باشند، نقش بسيار اساسي در آيندة سياسي کشور خواهند داشت و اثبات آنها ميتواند بسياري از اين افراد را از صحنة بازي سياست، به کناري پرتاب کند.
افرادي که در اين مطلب آمدهاند را ميتوان به دو دسته تقسيم کرد. اول آنهايي که اتهام متوجه آنهاست:
1. رحيم مشائي
2. محمود احمدينژاد
3. حسين شريعتمداري
4. حاج حبيب الله
5. محسني اژهاي
6. سيد محمد انجوينژاد
7. محمد باقر ذوالقدر
8. مهدي چمران
9. حسن بيادي
10. شيخ عطار
11. آيت الله مصباح يزدي (تلويحاً)
12. عليرضا پناهيان
13. وحيد يامينپور
14. محمد علي رامين
15. حميد بقائي
و دوم افرادي که به استناد «تفسير» نظرهايشان، بقيه تکفير شدهاند:
1. محمدباقر قاليباف
2. عليرضا زاکاني
3. علي مطهري
4. وحيد جليلي
شواهدي بر «پروندهسازي»
ماجراي انجوينژاد
مطالبي که شهبازي جمع کرده است، در نگاه اول، منطقي و يکدست به نظر ميآيد. اما يک نکتة کوچک، سرنخي بزرگ به دست ميدهد تا راهي به سوي بررسي انصاف نويسنده و درک صحت اين مطالب باز کنيم.
آخرين پيوند موجود در مطالب آقاي شهبازي، مطلبي است که براي تخطئة «سيد محمد انجوينژاد»، رئيس کانون رهپويان شيراز نوشته شده است. اگر پيوند موجود را دنبال کنيد، به وبلاگي خواهيد رسيد که در تاريخ 28 جولاي ايجاد شده، و کل مطالب آن (که بيش از 5 مطلب نيست) در همين تاريخ روي وبلاگ فرستاده شده است. توجه کنيد که مطلب اول، عنوانش هست: توضيح پيرامون حضور خبرنگاران بي بي سي در کانون که مربوط به شنبه 9 خرداد است، يعني حدود 2 ماه قبل. جالب است که آقاي انجوينژاد، اين همه صبر کرده تا اين جوابيه (که به نوعي گمان ارتباط با انگليس و بي بي سي را هم به وجود ميآورد) به همراه 4 مطلب ديگر که آخرينش دستگيري برادرش به علت جاسوسي است، به يکباره بر روي وبلاگي بفرستد که نويسندهاش ناشناسي است با نام «yaranerahpouyan».
اگر بخواهيم دقيقتر صحبت کنيم، اين وبلاگ، دقيقاً روز پيش از ارسال مطلب شهبازي ايجاد شده است. مطالب وبلاگ مربوط به روز 28 ژوئيه (جولاي) است و ارسال شهبازي در 29 ژوئيه. حتي به دليل اختلاف ساعت ميان سرور وردپرس و ايران، ممکن است اين مطالب در يک روز «ايران» نوشته شده باشد. ايجاد وبلاگ در وردپرس دردسر چنداني ندارد. کافي است مراحل کوتاهي را طي کنيد تا پس از ايجاد وبلاگ، در آن شروع به نوشتن مطلب نمائيد.
البته اين به معني تأييد يا رد اصل موضوع نيست، بلکه صرفاً نمايانگر عجلة يک فرد براي بيان مطلبي است که «گمان ميدارد به هر طريقي بايد گفته شود».
و اما مطالعة مطلب، قضاياي بيشتري را روشن ميکند. شيوة نگارش مطلب، بسيار به شيوة آقاي شهبازي نزديک است. شيوة استفادة مکرر از جملات معترضه در پرانتز، که البته چندان هم غيرمعمول نيست، اما شهبازي به دليل اصرار بر ارائة اطلاعات فراوان در متني کوتاه، معمولاً از زياد بهره ميگيرد. در مطالب مختلف، شهبازي از جملات معترضه به شيوهاي نسبتاً غيرمعمول بهره ميگيرد، و البته به دليل ماهيت کار تاريخنگاري، شايد اين کار ضروري هم باشد.
استفاده از کاراکتر سه نقطه پيوسته (…) در مطلب آخر، چيزي است که جز از يک کاربر حرفهاي ورد برنميآيد. در ويرايشگر وردپرس، ايجاد چنين کاراکتري ممکن نيست، مگر اينکه در ورد نوشته شده باشد و سپس براي ارسال در ويرايشگر وردپرس کپي شود. چگونه است وبلاگي که در عرض مدت کوتاهي سر هم شده، اينقدر دقيق به جزئيات، آن هم کاراکتري مانند سه نقطه دقت دارد؟ اين چيزي نيست جز تسلط بر ورد، و تسلط شهبازي بر ورد، مثالزدني است. او تمام مطالب سايت خود را با بهره گرفتن از ورد و فرانتپيج، به تنهايي تنظيم و صفحهآرائي ميکند.
کلمات کمکاربردي مانند «موج»، در نوشتار شهبازي بسيار پراستفاده است. در مطلب انتقادي اخير، او 9 بار از اين واژه براي کاربردهاي مختلف بهره ميگيرد که يک بارش در ترجمة يک متن از جودائيکاست. در اين متن نيز کاربرد خاص اين واژه که با ادبيات شهبازي تطابق دارد، ميبينيم.
در مطلب آخر اين وبلاگ که به «افشاي برادر انجوينژاد» اختصاص يافته و ماهيت وجود اين وبلاگ اطلاعرساني «ياران رهپويان» را هم برعکس ميکند، به طور مکرر از جملات معترضه براي توضيح اشخاص، شرکتها و … استفاده شده است.
البته اين فقط بخشي از شباهتهاست. شيوة نگارش، شيوة ويرايش و رنگي کردن مطالب، عجله در ساخت وبلاگ و انتخاب تم انگليسي (به جاي فارسي) براي آن و ديگر موارد متعدد، اين ظن را تقويت ميکند که اين وبلاگ، آنقدرها هم واقعي است. کما اينکه براي متهم کردن يک فرد، حتي وبلاگي باسابقه و مستقل هم کفايت نميکند و بايد به مدارک متقن اعتنا کرد، نه يک پست وبلاگ.
نکته آخر اينکه در اين ارسال، براي باورپذيرتر شدن، از بحث «اعتکاف» استفاده شده است. در اين مطلب ميخوانيم:
روزهاي دوست داتشني اعتکاف در کنار دوستان عزيزم در کانون رهپويان وصال گذشت. بحث انتخابات داغ بود و همه خوشحال و سرحال از پيروزي دکتر احمدي نژاد، يار هميشگي ولايت … اما خبري که گوش به گوش و دهان به دهان در حسينيه چرخيد، موجي از ناباوري و تعجب را براي بچه ها به همراه داشت.
همان طور که ميدانيد، تقريباً يک ماه از زمان اعتکاف گذشته است، و البته اعتکاف، به فتواي تمامي فقها، تنها در مسجد «جامع» ممکن است، يعني مسجدي که در آن به صورت مرتب نماز گذارده ميشود و در حسينيهها اعتکاف ممکن نيست. سؤال اينجاست که اين فراموشکاري از طرف چه کسي بوده است؟
نکتة آخر اينکه با بررسي مطالب اين وبلاگ و مطالب مرتبط با اين موضوع درمييابيم که تنها اتهام واقعاً قابل ذکر برادر انجوينژاد، نمايندگي شرکتي خارجي به نام سارينا است که صهيونيستي خوانده شده است. ميدانيم که بسياري از شرکتهاي بزرگ مانند نوکيا که اکنون به واسطة فروش تجهيزات مخابراتي دچار تحريم دولت آمريکا شدهاند، با اسرائيل هم رابطة تجاري دارند. اما آيا نمايندگي نوکيا بودن در ايران به معني «صهيونيست بودن» است؟ اين روزها که برعکس آن را ميشنويم و مخالفين دولت، شرکتهاي نمايندة آن را «حامي رژيم ايران» ميخوانند.
وصل کردن پيروزي احمدينژاد با قضية برادر انجوينژاد در اين پست وبلاگي نامرتبط، خود قابل توجه است.
به دليل امکان حذف يا تغيير مطالب وبلاگ، نسخهاي از آن در سايت وبسايتيشن ثبت شده است:
http://www.webcitation.org/5if8NvJAV
ديدگاه جنبش چپ
چامسکي و چپگرايان حامي اسرائيل
چامسکي، استاد دانشگاه MIT آمريکا، يکي از اثرگذارترين منتقدين سياستهاي دولت آمريکا، و امپرياليسم در جهان است. نوشتههاي او سياستمداران بزرگ آمريکا، از وودر ويلسون گرفته تا بوش، همه را در معرض نقد قرار ميدهد و با ديدگاهي آنارشيستي (نافي حاکميت دولت مقتدر) آنها را نفي ميکند.
او استادي گرانقدر، و ناقدي منصف است و ديدگاههاي او در تمام جهان، مطالعه و بررسي ميشود و از احترام زيادي برخوردار است. اما آيا او همکيشان خود -يهوديان- و ساکنان ارض موعود هم به راحتي نقد ميکند؟ پاسخ کمي پيچيده است، اما به طور خلاصه بايد گفت: خير.
او آنتيسميتيزم، يعني ادعاي يهودستيزي بيمعنا و حاصل نژادپرستي را که مهمترين برچسب يهوديان و اسرائيل به مخالفانشان هست، ميپذيرد و هر چند با شعار آزادي بيان از مطرح شدن عقايد تجديدنظرطلبانه در زمينة هولوکاست استقبال ميکند، اما واقعيت اين است که او به هولوکاست باور دارد، و موجوديت اسرائيل را به عنوان يک کشور مستقل تأييد ميکند.
زدمگ، سايتي که به بيان آراي چپگراياني چون چامسکي اختصاص دارد، از سوي برخي به دريافت حمايت از اسرائيل و مدارا با آن متهم ميشود.
نکتة اساسي اين است که يهوديان، علاوه بر مراودات بسيار با گروههيا حامي «امپرياليسم» در جهان، در جنبش چپ نيز نفوذ فراوان دارند. اسرائيل يک کشور «سوسياليستي» است، فرانسه، يکي از حاميان اصلي فرانسه چنين است و رئيس حزب سوسياليست فرانسه، در انتخابات، حتي از سارکوزي يهودي در پشتيباني از اسرائيل پيشي گرفته بود.
و البته اين محدود به چامسکي نيست. اسلاوي ژيژاک، چپگراي اسلوونيايي که به تدريس فلسفه مشغول است، درشتگوييهاي بسياري در مورد انقلاب اسلامي ايران دارد و به دنبال تئوريزه کردن از بيخ و بن برکندن آن است. برخي از سخنان او در کنفرانس سوسياليسم 2009 در ايران نيز بازتاب يافته است.
استقبال از به قدرت رسيدن چپها
چرخش عظيم شهبازي از احمدينژاد به سوي موسوي، بلافاصله پس از مطرح شدن احتمال کانديدا شدن او رخ داد. شهبازي که اينک پس از ديدن روي کار آمدن دولتهاي مختلف، از هماکنون دولتي همعقيده با خود را برسرکار ميديد، بلافاصله به ديدار موسوي رفت، و با شوق و ذوق فراوان، عکسهاي ديدار با او را در سايتش منتشر کرد و به تعريف و تمجيد از او پرداخت.
اين ذوقزدگي تا به آنجا پيش رفت که مطالبي مانند فرقههاي رازآميز دماوند که تاکنون به دليل سطحي بودن، و فقدان مدارک مستند و قابل اعتنا تنها در وبلاگ شخصي او منتشر شده و از انتشار آنها به صورت کتاب کاغذي يا الکترونيکي صرفنظر کرده بود، به يک باره جان گرفتند و آنها به سان مستندترين شواهد تاريخي، دستماية نقد اشخاص و جريانات سياسي شدند.
شهبازي دوباره به دنياي «چپ واقعي» برگشت. جايي که هدف، وسيله را توجيه ميکند و ميتوان حدسيات و شبهات را به صورت حقايق مطرح کرد. ميتوان اشخاص مختلف را به چالش کشيد، زيرا ايدئولوژي تمام اينها را توجيه کرده و مباح دانسته است.
نقل مطالب متفرقه بدون ذکر ارتباط
بخشي ديگر از اين مقاله، به نقل مطالب مختلف از آرشيو مقالات و وبلاگ شهبازي اختصاص دارد. از ميان 28 پيوند ذکر شده در متن اين دو مطلب، 14 پيوند آن به مطالب خود اوست و يک پيوند نيز که با توضيحات داده شده در قسمت اول، تا حدود زيادي ميتوان از خودساخته بودن آن مطمئن بود.
اما نکتة مهم اينجاست که بسياري از مطالب ذکر شده، ارتباط مستقيمي با اين قضايا ندارند يا حداقل ارتباطشان در مقاله شرح داده نشده است. به صرف تقريب به ذهن، و شايد هم ترساندن مخاطب، قضاياي به قدرت رسيدن هيتلر و انجمن تئوسوفي، سازمان ضداطلاعاتي بريتانيا، زرسالاران پارسي و بسياري ديگر از وقايع تاريخي مورد اختلاف را در اين مقاله مييابيم، بدون اينکه پيوندي جز حدس و گمان، ميان اين فرقهها و افراد اشاره شده در مقاله بيابيم. همگان ميدانيم که فرقههاي مختلف از يهودي، مسيحي و بهائي و … در ايران فعال بوده و هستند. چه در شيراز که موطن آقاي شهبازي است و چه در نقاط فراوان ديگر کشور. در حقيقت نقطهاي نيست که از دسترس اين فرقهها دور مانده باشد.
اما براي متهم کردن يک فرد به اين فرقهها، چيزي وراي تشابه اسم مازندراني «مشاء» با اسم عبري يک روستاي سابقاً يهودينشين در جاي ديگر کشور لازم است.
چرخش ديدگاهها
نکتة جالب توجه در آرا و نوشتههاي شهبازي، چرخشهاي عجيب و غيرقابل تحليل در ديدگاههاي اوست. او که زماني گرايش به چپ و حزب توده داشت، پس از دستگيري بعد از انقلاب، دوباره حزب اللهي شد و مؤسسه پژوهشهاي سياسي وابسته به دولت را بنيان گذاشت.
در زمان قدرت 2 خرداديها، حامي خاتمي بود و او را فاضل و فرزانه ميخواند و مايه آبروي ايران، در زمان انتخابات سال 84 به يک باره هوادار احمدينژاد شد و البته در سال 88 به پايگاه اصلي خود، يعني چپ بازگشت. او موسوي که از چپگرايان دوآتشه دهه 60 و از حاميان تئوري «جامعة بيطبقة توحيدي» بود، را ملجأ آمال و آرزوهاي خود ميديد. کسي که ميتوانست او را از چالشهاي حقوقي با سردار نجفي و شرکاء در مورد زمينهاي دارنگون فارس برهاند و او را دوباره به استاد تاريخدان قابل احترام تبديل کند و البته مهمتر از آن، به آرزوهاي ايدئولوژيک او جامة عمل بپوشاند.
و اما اگر اين چرخشها را در مقالات او دنبال کنيم، به مطالب جالبتري دست خواهيم يافت. او که زماني براي اثبات نظر خود در مورد بهائي بودن «سعيد امامي» به نظر حسين شريعتمداري در مورد دخالت دستهاي بيگانه در قتلهاي زنجيرهاي استناد ميکرد و آن را مطابق نظر رهبري نيز ميدانست، اکنون به صراحت اين نويسنده و خبرنگار اهل دماوند را به فرقههاي رازآميز دماوندي منتسب ميداند.
نکتة مهم در اين ميان، آن است که شهبازي براي اثبات حرفهاي امروز خود، به نوشتههاي گذشته خود استناد ميکند. سؤال اينجاست که اگر ايشان به تمامي تفکرات گذشته و لوازم آن پايبند هستند، بايد امروز هم به نتايج مشابهي برسند. چه عاملي موجب شده که نتايج تفکر ديروزشان با عقايد امروزشان متفاوت باشد؟ با توجه به شواهد مختل، چيزي جز «شرايط زمانه» پاسخ اين سؤال نيست.
طردشدگان کابينه
شهبازي، مهمترين مشکلات کابينه را به افرادي که توسط عدهاي از سياسيتمداران بانفوذ به احمدنژاد تحميل شده بودند، ميدانست و پس از برکناري پورمحمدي، راه را براي «اصلاح» و مقابله با مافياي اقتصادي و سياسي هموار ميديد. اما اکنون که آخرين عضو اين مجموعه از ديدگاه شهبازي، يعني اژهاي کنار ميرود، شهبازي ترس خود را از کنار گذاشته شدن اين افراد به خاطر مخالفت با مشائي و به کارگيري آنها در دولت موسوي (که عنقريب در راه است) ابراز ميکند!
استفاده از سايتهاي زرد
در ميان مطالبي که شهبازي به آنها استناد کرده، خبرهاي مختلف با چسب «سايتهاي زرد» به هم پيوند خوردهاند. به طور مثال، در سايت جهاننيوز، هيچ جا از «مشائي» به عنوان کسي که با پارسيان هند مرتبط است، اسمي نميبينيم، اما با استناد به سايت بينام و نشان «ملت نيوز» و سپس «کدوم دات کام»، اين پيوند برقرار ميشود و مشائي در زير تيغ انتقادات شهبازي قرار ميگيرد.
نکات باقيمانده
بحثهاي مختلفي در مورد ادعاهاي موسوي باقي مانده است که صاحب نظران زمينههاي مرتبط با آنها بايد در موردشان اظهار نظر کنند. از اتهام «انجمن حجتيهاي» بودن به آيت الله مصباح و شاگردانش که براي چسباندن انتقادات امام از انجمن حجتيه (و در اين متن جليلي و …) به آنها استفاده شده است گرفته تا نظرات او در مورد وزارت اطلات و سرويسهاي اطلاعاتي کشورهاي ديگر، و نيز وقايع دهة 30 اروپا.
برخي از اين ادعاها، قسمتي از حقيقت را دربردارند، هر چند بخش مطابق با داستانپردازيهاي چپ و نزديک به تبليغات کمونيستي هم در آن زياد يافت ميشود. اينجاست که بايد بخشهاي مختلف اين مطلب مورد نقد جدي قرار بگيرند. حتي با وجود عدم توانايي دلايل و مستندات ارائه شده از سوي شهبازي براي رسيدن به نتيجة اصلي، يعني تخطئة گروه مقابلش، نقد اين آراء، ضرورتي جدي است که بايد مد نظر قرار گيرد. عدم نقد صريح و دقيق آراي شهبازي، او را به جايي رسانده است که در جاي جاي مطلب، به خود استناد ميکند تا حرفش را اثبات کند و به کرسي بنشاند.
نکات پاياني
حاج منصور ارضي گفته است که احمدينژاد نهايتاً مکروهي را مرتکب شده است، اما در مقابل، برخي به راحتي مرتکب حرام ميشوند. درست است که احمدينژاد بايد زودتر از اين، در قبال مشائي و نظر رهبري عکس العمل نشان ميداد، اما در هر صورت، او را «بر خلاف ميل خود« برکنار کرده است و اين همان تبعيت از رهبري است. به گفتة استاد رحيمپور ازغدي، «ولايتپذيري زماني اثبات مي شود که با وجود تفاوت ديدگاه، تابع باشيم». در اين صورت، کار احمدينژاد عين تبعيت از ولايت بوده و انتقاد بيش از حد و در منگنه قرار دادن او، چيزي جز خواست مخالفين ولايت نيست. باز هم به ياد بياوريم که پس از اين ماجرا، رهبري خواستار خاتمة موضوع شد، اما مدعيان ولايتمداري، هر روز ماجرا را گستردهتر ميکنند و به ابعاد آن ميافزايند.
نکتة ديگر اينجاست که اگر به سخن رهبري و فرمان او براي برکناري مشائي دقت کنيم، بحث اساسي اين بوده که ديد مذهبيها و هواداران احمدينژاد نسبت به مشائي، با توجه به سمپاشيهاي طولاني مدت بر عليه او، منفي است و منصوب کردن او به معاون اولي، احساس يأس را در ميان آنها خواهد گسترد. در هيچ کجاي نامه، برخلاف تصور برخي، انتقاد و زير سؤال بردن مشائي را نميبينيم.
جرم کفر و ارتداد، جرم بزرگي است و نسبت دادن آن بدون دليل هم جرمي بزرگ و نابخشودني. کسي که به خود جرأت ميدهد که بدون دليل اين تهمت را به ديگران نسبت دهد، آيا خواهد توانست در برابر قانون اين اتهامش را ثابت کند؟ البته با اين دلايلي که آقاي شهبازي در چنين مجموعهاي جمعآوري کرده است، چنيني چيزي ممکن نيست. مگر اينکه دلايل ديگري باشد که تاکنون مطرح نشده است.
آخرين سخن اينکه: حتي اگر اثبات شود که مشائي، گرايشاتي به انجمن حجتيه داشته است، اين سبب نميشود که او را يهودي، بهائي و عضو فرقههاي رازآميز بدانيم. اگر گرايش به انجمن حجتيه در مشائي حدس زده ميشود و محتمل است، پدر ابطحي، رئيس دفتر خاتمي و مشاور او، به خاطر ادعاي ارتباط با امام زمان دستگير شده است. آيا بهتر نيست به جاي اظهار نظر بر اساس حدسيات، بر واقعيات تکيه کنيم؟
متن را با آيهاي از کلام الله مجيد به پايان ميبرم:
وَمَا يتَّبِعُ أَكْثَرُهُمْ إِلَّا ظَنًّا إِنَّ الظَّنَّ لَا يغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيئًا إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِمَا يفْعَلُونَ (سورة يونس، آية 36)
و بيشترشان جز از گمان پيروي نميکنند [ولي] گمان به هيچ وجه [آدمي را] از حقيقت بينياز نميگرداند؛ آري خدا به آنچه ميکنند داناست.
+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 12:37  توسط حامد
|